تبليغاتX
شهر شعر
Maxim Vengerov - Brahms Hungarian Dance No.5

شهر شعر

برای نشر اشعار بيژن باران و نقد شعر برای شبکه ی شعر-دوستان فارسی

بیژن باران: نمونه جریان سیال ذهنی یا مونولوگ درونی



نمونه جریان سیال ذهنی یا مونولوگ درونی

عزیز دل، تو غرق رحمت کلامی. با چه تردستی سخن طنازت در تن خستگان راههای دور طنین اندازد. با شبق ابریشم گیسو، پیشانی هوشمند، چشمان دقیق، دقایق را قایق غریق عاطفه می کنی. با رقص کلام، مدام بگوش میخوانی: زمان همین آن است که می گذرد با خاطره و خیال.

واژه های تو غنچه های یاس و نسترن اند که در ِسحر َسحر گشوده می شوند؛ زائر را به ثانیه ای از زمان جدا؛ او را غرق خیال و خلود، آماده صعود و حلول میکنند. کلام تو زورقی است زائر را می برد بسوی ماه کامل مردد بر افق- که بماند؛ برود بالا؛ یا برگردد بتاریکی تنهایی. در سقای گنبد پر قوس و هوس، زائری تشنه، می خواهد دست بسوی آن کمانه های مهربانی و محبت بکشد؛ بگردی کروی، به پوست شفاف شب، به شیار شوق و تب، به تقارن تناسب تنانگی، به تپش تند تن، بدره های نمور شرم و گرم. اختیار از دست بدهد در معبد هوس و حس، درآستانه ی کاماسوترا، مهتاب مهربان شب، شوکت، شکوه- چون شناوری بهوش آید؛ از هوش برود بر حماسه ی ماسه مملو مطبوع.

دلت دریایی است که لحظه را نورانی کند چون ناهید یا عقد ثریای پروین. بارش با تو بوریای برین است که در مغز مسافر حک می شود همیشه - تا انتهای زمان، تا حلول زروان با 2 بازوی گشاده به گذشته و آینده؛ بزیر 2 پا، اکنون.

تو وفور نعمتی که خشکسالی را در آن راهی نیست؛ زمین بزیر باران، خیس و شنگ می شود تا لاله ای سرخ، لوله بی ولوله، از میان سربرآرد؛ به ارتفاع غیرت، سلام در گلو؛ آماده خدمت و خمار؛ به نور رسد؛ به تاریکی نمور، به عمق، به جمعه، به جنوب، وجوب، رسوب، رخوت، خواب، رویا، نفس ایقاعی روز در کنار..

نسیم دست برد بر پرده پنحره بشیطنت، بشیب شیروانی سینه ات؛ به اکناف کوه قاف، بدره های نمور غروب، به چشمه ی حیات، پیاله پر حس و حشر، بشرم، تاریکی، نم گرم ولرم، به غنچه خجول سرخ نسترن پنهان زیر خاموشی لبه، به انتهای تنهایی تن ها، به بن بست بی برگشت، به غان و غون کودکی، به ُخرُخر بدوی وحش، به نزدیکی، لمس پوست، دمای نفس، گرمی گردن، شوکت حضور، خواهش تکرار، تمرین سوار، سیاحت، کنجکاوی، شعف، شور، شیطنت دوباره، قلقلک، قهقه، اقناع، غلیان، قفا، قفل، غمزه، غلتک، غلاف.

باران بوسه بر بدنت - از بینی و بناگوش و بازو؛ تا پیشانی و پایین و پشت و پیش، شانه و شکم .. تا شوکت شکوه حضور، تا لرز لحظه ی ورود، به معبد بی آفتاب ولی داغ، به الهه لهو بر لبه لوزی سکو، به رقص سالسا برای چشم گشاد ماه، شوق شما و ما، گروه خودی خراب، خرامان، خلوت، خیس، خلال خلیج، کشیدن بادبان بسوی آبهای جنوب، به ساحل رضا، سواد وحدت، نبود سایه در قرابت قوس، قیام، قیامت..

از بازار بغداد به باغی همجوار ارس می آیی؛ در دامنه ی پر شقایق خواهران 2 قلوی سهند و سبلان – تقلید ابدی از کبوتران مغرور حبس قفس سینه ات. میخوانی، میرقصی، تخم چشم شگفتی ناظر هنرت لزگی می گردد! تا ترا دنبال کند، بدروازه شیراز، بزیر کاج کهن مزار حافظ با پیرهن چاک، غزل خوان، صراحی در دست..

آه چه شورانگیز با آهنگ ماه و نور باه پای میکوبی، دست می افشانی.. چون ابر ابلق، پنبه و پذیرا، می جهی، می خزی، نک پا میروی. ناظر مفتون هنرت، سرش چون ساعت دالی آب می شود؛ دلش غنج میزند برای قرابت، غلو، غلیان. می پیچی چون پروانه بزیر استوانه نور در رقص باه. شب بین تو و ناظر آب می شود؛ روز می شود. هنوز میرقصی در برابر چشمان خواهش و نیاز. خورشید بر شانه تو طلوع می کند. بر سینه تو دست می برد؛ کمرت را در طوق بازو می گیرد. ترا بخود نزدیک می کند، نزدیکتر می کند، تا بکند، تا نور نتواند گریزد از میان.

آه تو قدح شراب ارومیه- پر و سکر اور در بغل جا می گیری. مماس پوست، دمای نفس، تپش قلب؛ دستها در غنیمت قوس و قیام.. بر می خیزی، دور می شوی، بر فرش چمن- اهویی خوش دوخت به طنازی طی طریق می کنی. فاصله ات کویر لوت می سازد؛ در شرجی ابادان و خشگی چاه بهار دولفینی از خلیج می مانی، با اندام دوکی و صدای نی می خوانی. نزدیک می شوی؛ ابرو می اندازی، شانه ها تکان می دهی، دور می زنی، چرخ می خوری، قر در کمر، پیچ در رانها، دولا می شوی، خم در زانو، با پنجه پا بر چمن خیش می کشی، پاشنه پا می کوبی، پایین، میان، سرین - در خط شیفتگی نگاه ناظر هنرت.

وقتی تو از پیرهنت دور می شوی؛ افتاب از حرکت میماند- مشتاق و خیره به نور تو. لحظه از تو زیبایی گیرد؛ در گذران تماس، مماس پوست، جدایی بعد از نقطه تقاطع در 2 سوی خط؛ عشقبازی اینچنین.. در سکون سحر یا در کسوف تقویم بیخبر، در کمر استوانه تنه درخت در هرم دید پنجره، راندن راهوار، رانش شور و شعور؛ قاچ پارچ پرشور خزر، زانو به بانو ، خزینه داغ، خزانه خرم خمار، حمام ثنویت، طوقه طواف قوس، فرو کش، فرمایش، فرسایش، باز دهان، لب لبه لبالب، که پل وصل کپل، خان و خانم در خانه، مار سر مسی در رقص سرخسی به لانه سار، سپس در ترک دیوار، تمام خود را تو کند و ناپدیدار. بخزد به خزه برای دخول به گنج افسانه و افسون هزار و یک شب.

در شادی و شوق بمالد سر به دیوار، در مستی لحظه دیدار، فروشود به ترک زمین، برای زلزله و زلال لذت لحظه حس، تاشدن، واشدن، یمین و یسار ، پیچش، چرخش، چولیدن، شکفتن در دما و مه،آرامش آن معهود، عیان ستاره بر لبه گرد ماه، برد پناه به درز لرز شب، مالمال بمالد، دست بر کمانه های گیتار، انگشت چون مضراب. آویز و جلوس بر مثلث فرش پذیرا، میانه مونس موز. ببر مرا بدرون؛ به اعتماد ثانیه ثبات، سپس به ریزش رباط، به خیسی سونامی سحر، به شور صبح بر شاخه باغ، با نرم پر گرم شور. به بوق نیلوفر که با گرمی سحر باز شود و پذیرا؛ تا پرچم نزدیکی را به کلاله کمال مالد؛ تا ماله کشد جدار هرم تو در تو؛ تا کشتی سندباد به بندرگاه لنگر اندازد؛ فرو شود به آخ وای واخ؛ به جالیز دلانگیز کدو و خیار در نم غروب؛ در انبساط لحظه و انقباض عضله، در گوشَت نجوای خواهش و آمال، تا فروپاشی خرابات..

روبرو، اشتها آفرینی؛ درکنار، آرامش بخشی؛ در پایین، عمود قائم را حایلی؛ در زیر، امواج تلاطم دریایی؛ در رو، مهربان و سایه گذار؛ در روز، قرابت قوس و قیام غیرت؛ در شب، تماس پوست و حیرت؛ در نیمه شب، کودک گوشتخوار؛ سپیده سحر، تشنه شیر گرم جلوس خروس- گردن شق بسوی شفق؛ در گیلاس لبانت شبنم عشق؛ در عدل ظهر بیسایه منطبق بر منطق طوق تمامی طولی تو؛ غروب لابلای لعل و لمس؛ جا دادن کبوتر بلانه با مدخل قالی نرم ابریشم ورود، در شب، آه باز شب، در بغلت در حال- فراموشی گذشته و آینده؛ بر افق نیملا، عمود سرریز آذرخش؛ فشار، فراموشی، افشره، وحدت وجود، تکامل شکار سمور، شهوت نمور، قلمبه بیقرار غرور..

ترا پهن می کنم به یشم چمن

چو سفره سخاوت مالامال

پر از رنگ و رایحه، میوه و گل

نگاه به لیمو لیمو ، هلو ، شفتالو

2قلوی گیلاس لب، لبو، آلبالو

دست می برم به سیب سیمین

با دگمه کبود، عطر عاطفه

بلب گذارم شفاف پوست

گونه به گرد باقلای بن بست بین

زبان به دگمه شیب سرشار

سر ز دوار رایحه لیمو لیمو

دست بر کشاله کمر زردالو

گونه به پُرز پذیرا، محنی ملوس

غنچه نسترن باز شود برای قائم بقاعده

افقی کنار سفره، تداخل و تمرین

حریص و حرص سر از پانشناسم

زل می زنم به ظلمات، به نقب گوشت به کوه و کمر

به دهلیز سراب میانه و مهار

در 2 راهی کمرت مکث می کنم-

به پیش یا به پس؟

فرو شوم با سرک به ترک تازه زمین

یا بقعر دره ی میانی محدب صخره های غرور

وقتی ترا در بر میگیرم

کبوتری با شاخه زیتون

بسوی لانه در پروازم

بیا برقصیم باهم-

بیان عمودی میلی افقی

تو گیتار مشتعل در بغل من

انگشت بر نوازشگاه شوق، به ماشه کشم

چاشنی نوغان روشن شود

که پل وصل به کپل تو کولاک می کند

کنار کمر دمر، قیام غرور غیرت

نی جدا ز نیستان دمد به ترنم نسیم

بسوی سوراخ سوز و سماع

در جذبه و خلسه خمار

ماهی راهی تو در تو

کنار کمر با حرص و هوس

انگشت شوخ بر ماشه میانی

مار سرمسی در کمین

بر بوته نسترن در شکوفانی شرابی شوق

بسوی سوراخ سکر کسوف سکون سکوت

به انتهای خمار عشق

7 سوراخ عشق در محاصره عشق

دست و لب عشق

بر لبه لبو در سماع بی خبر از نیستان ناله عشق

بین ما کیمیا

در اشعه نگاه بر پوست و پولک پستان

هر از گاهی بگاه پگاه

ویار دیار ترا میکنم

ویرش نگاه به تصویرت جسم را مسخر میکند.

ویرم بتو می گیرد.

کنجکاویم مرا بتو می کشاند

تا در کشاله شب

کش و قوس آییم

از طراوت گلبرگ نسترن و نیلوفر

بشفاف پوست شکم، شکوه شانه و پشت

دلم هوای ترا کرده

ای فاخته خلیج

با نرمی پرت بزیر دست

با عطر ماه، مزه دریا، زمزمه درخت خرما در نسیم

حواس: پنج پنج حس در چهار چهار آخر سال

صدای ضربان عشق

ظرافت منحنیهای صورت به کرانه کمانه های کلان کمر

در رایحه لیمو لیمو، نسترن و یاس

با مزه گس گیلاس بوسه ها

با زبان شیرین می شود.

با داغی پوست، دمای دره ی وصال، فشار وتر بر قوس

کف کشم به سطح سیال

عاطفه: با شور عرق شقیقه ات

با شادی شرابی شوق

شگفتی و کاوش کنج، عیان گنج

در غم غروب غربت پنجره

در پرواز تنهای غراب به غرب

در رقابت برگها بریزش خزانی زرد

حسادت و فترت شب

{در شعر میتوان بجای من و تو عشق را بکار برد

لب عشق بر لبه عشق انگشت عشق بر غنچه غمزه عشق}

101809

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 18:28  توسط بیژن باران  | 

دکتر بیژن باران: ادبیات اعتراض

 دکتر بیژن باران: ادبیات اعتراض

نکته. خوانندگان گرامی نظراتی را در کمک به تکمیل جستار ادبیات تعهد ابراز کردند. در پست آتی این نظرات را واشکافی کردهِ - در بخشی جداگانه آورده خواهد شد. سپاس از نظرات این دوستان.

غرب. ادبیات اعتراض در تمام 190 کشور عضو سازمان ملل وجود دارد. ولی این ادبیات در آمریکا، هم از نظر سنت و هم از دید محتوا، جلوه خاصی در جهان دارد. زیرا این کشور نخستین جمهوری مدرن و رنگین کمانی از نژادها/ ملیتها می باشد. ظرف 2 سده گذشته در آمریکا، ادبیات اعتراض آیینه مشقات بود برای: مهاجران فقیر، بردگان، کوچ اجباری سرخ پوستان بومی، تکاپوی زنان برای رای، خروش کارگران، فشار بر اقلیتها، دار زدن نوجوانان سیاهپوست، رکود بزرگ دهه 30 در خوشه های خشم اشتاینبک، تزویر محافظه کاران در آثار مارک توین، خواست حقوق مدنی دهه 60 ، موج 2م فمینینیزم، جنبش فراگیر ضد جنگ هندوچین، حقوق لاتینها، دگرباشان، افشای دخالت دولت در امور خصوصی، تهیدستان بدون بیمه طبی، بیخانمانها، جرایم استیصالی اقتصادی، اعتراض به جنگ عراق.

ادبیات اعتراض در آمریکا به عصر جفرسون در اعلانیه استقلال در سده 18م در برابر تضیقات استعماری انگلیس می رسد. در 1846 ثورو Thoreau بخاطر نافرمانی مدنی در نپرداختن مالیات رای Poll Tax به زندان افتاد. این مالیات برای محرومیت بردگان و فقیران بی پول از رای دادن بود. دوستش امرسون به ملاقات او آمد؛ از پشت میله های انفرادی پرسید: تو این تو چکار میکنی؟ ثورو پاسخ داد: تو آن بیرون چکار می کنی؟

ادبیات اعتراض خط تفکیک 2 نوع ادبیات یک ملت است. امرسون نوشت در یک سو، "شک شرافتمندانه که خود را تکرار می کند؛" سوی دیگر، هنر با هدفی بلاواسطه قرار دارد. پس اعتراض بضد وضع موجود، برای تقلیل اجحافات اجتماعی، مربوط به وجهی از شخصیت فرد یعنی شرافت و انصاف است.

اعتراض محرومان به دولت، قانون، دین، فرهنگ، مالکیت مربوط به قرون قبلی در تاریخ همیشه بوده و خواهد بود.  شرکت مولفان کتب هم در این روند دمکراتیک کردن جامعه از آغاز تاریخ بوده؛ ادبیات هر ملتی کیلومتر شمارهای اجتماعی معینی دارد. در آمریکا اعلانیه استقلال 1776 با 10 ماده حقوق شهروندی در تقابل یک کشور فدرال با استعمار خارجی، بیاینه 1838 مطالبات زنان در شهر آبشار سنه کای  Seneca Fallsنیویورک برای بزرگترین اقلیت جنسی در جامعه بسیار مهم و حتی جهانی اند.  بیانیه 18 خواسته مشخص در جهت برابری حقوق زنان با مردان برای افزودن به اعلانیه استقلال اصلی پیشنهاد کرد. در اعلانیه جای زنان و اقلیتها خالی بود؛ آزادی فرق مذهبی و نه جدایی دین از دولت وجود داشت. جنبش حقوق مدنی اقلیتها، زنان، در دهه 60 سده 20م، رسمیت شناختن حقوق مدنی دگرباشان در سده 21م 2 نقطه برجسته دیگری اند.

ادبیات اعتراض کنش برانگیز است؛ خشم، شوک، همدردی را تصویر می کند؛ برضد وضع موجود بر می خیزد/ برمی خیزاند.  ثورو در 1849 "مقاومت {نافرمانی} مدنی در برابر حکومت" را منتشر کرد. او جنگ آمریکا – مکزیک را ناعادلانه دانسته؛ یک "شک شرافتمندانه" پیدا کرد؛ لذا آنرا در رفتار اجتماعیش نشان داد؛ نوشت: "تحت حکومتی که ناعادلانه {افراد را} زندانی می کند؛ جای واقعی یک انسان باوجدان زندان است."

مهاجرت الیوت، آودن، پاوند با تبعید برشت، مولر، سولشن تسین، ساعدی تفاوت دارد. شعر سیاسی در تعمیم اسطوره ستم و تبعید، از شعر خصوصی در باره زندگی خود شاعر، تفاوت دارد. اوید، یوریپید، شیلر، هاینه، کوندرا، نابوکوف مدتی را در تبعید گذراندند.  برشت در اشعار زفندبورگ Svendborg این تفکیک را با دقت مداقه می کند:

همیشه نامی که بمن نسبت داده می شود خطا می دانم: مهاجر./ این بدین معنی است که موطنت را ترک کرده ای./  ولی ما بمیل و اراده آزاد برای گزینش سرزمینی دیگر، آنرا ترک نکردیم./ نیز، ما برای همیشه نمی خواستیم در غربت بمانیم./ ما گریختانده شدیم. بیرون ریخته شدیم، غدغن شدیم./ ما پذیرفته شدیم - نه در موطن بلکه در تبعید..

در شاعر متعهد، وجدان بیدار است. برشت در نامه 1942 "عشق به حقیقت و خشم بر بیعدالتی" را باعث تبعید می داند. او سنت تبعید در تاریخ و برخی شاعران چینی سده 8 و 9 م در غربت مانند لائو تسو Lao-tsu ، ته چینگ  ching Te و تائو Tao از سده 6 ق.م. را بررسی می کند.  سعدی 30 سال دور از موطن بود؛ ناصرخسرو هم نیز. در یونان یوریپید، روم اوید Ovid ، در ایران زرتشت، مانی، ارژنگ در گریز و اختفاء به نواحی دوراز دسترس حاکمان خودکامه رفتند.

نویسندگان متعهد بازوان نویسای پاهای پویا و فریادهای حق طلبی صفوف معترضان خیابانی اند. آثار این ادباء دریچه های "تصویرساز" به زندگی و مبارزات مردم هر کشور است. این نقل قول از فردریک داگلاس، برده سابق و خواهان الغای بردگی در آمریکا، آورده شده. آنها جهان را آن گونه که هست؛ نیز آنگونه که می تواند باشد، می بینند. اثار آنها بدیلی برای تاریخ است در کنار سخنرانی های رهبران، مصوبات مجلس، و تصمیمات دادگاه عالی.

تعهد. تعهد یعنی عشق؛ تعهد اجتماعی بمعنی عشق به مردم و تعالی فرهنگیشان است.  شعر بی تعهد چیست؟ -: سرهم کردن جدول متقاطع کلمات، بدون رعایت خطهای عمودی و افقی و ساختار درونی.  ملغمه فکرهای کتره ای با دستمالی، پردازش ناقص و من درآوردی مغز راست. البته گروه خام، جوان، کوچکی در جامعه حراف، بیهدف، تنبل وجود دارد.  اینها شعر حاشیه را پذیرا می شوند. این گروه با شخصیت ترسو، خودشیفته، تنبل، خوشگذران که هنری ندارد جز حرافی، دمخوار است. نه نقاشی، نه موسیقی، نه نمایش، نه رقص – نه علم – هیچ تخصصی ندارند. نه زبانشناسی، فلسفه، جامعه شناسی، حقوق، پزشگی، مهندسی، هیچ. شاعر حاشیه پرده داری شعرش را روی دیوار زیر سایه دولت تبلیغ می کند. 

شعر، تعهد کلامی است. مسئله شعاع دایره این تعهد است؛ نه خود تعهد. شعر تعهد را می توان از نظر محتوا، زبان، موضوع، شعاع محاط بر افراد درونش مداقه کرد. از نظر افراد، این دایره می تواند بترتیب فرد شاعر، ممدوح/ معشوق، گروه فکری خودی، جناح سیاسی، قومیت منطقه ای، طبقه اجتماعی، گستره ملی، مخاطب جهانی را در بر بگیرد. پس طیف درون شعر می تواند از محاط بر یک فرد تنها بوده؛ تا تمام ملت و حتی جامعه جهانی را در بر بگیرد. در هر زبانی تنها چند شاعر بضمیر فرهنگی مردم تصعید می کنند. در فارسی آنها فردوسی، حافظ، خیام، مولانا، سعدی اند. ولی در طول تاریخ زبان یک ملت 100 ها هزار شاعر دیگر است. رمز مانایی شاعر متعهد چیست که آنها را از خیل انبوه شاعران حاشیه متمایز می کند؟ 

در هر عصری ادبیات دارای یک جریان عمده و باریکه های حاشیه ایی است. مولفان حاشیه گاهی ابداعاتی از خود نشان میدهند که این بدایع در جریان اصلی مستهیل می شوند. ولی نام اینها در جریان عمده ادبیات خالی می ماند.  

تعهد هزینه دارد: اعدام، زندان، شکنجه، آزار، بیکاری، رانده شدن از مقامات/ مکانهای دولتی، تحت پیگرد سازمان امنیتی، ممنوع الخروجی/ الورودی.  ذهن شاعر حاشیه مغز خر نخورده اینها را می بیند ولی بروی خود نمی آورد. بصرفه است که در حاشیه بماند. درهای دولتی رویش باز است. با مسافرتهای به غرب در کنفرانسهای ادبی خودنمایی محقرانه میکند؛ در نهایت مشروب مجانی/ بخرج ملت خویش، غذای چرب گران بخرج مردم از گلو قورت می دهد. مقام، پول، مسافرت به کنفرانسهای ادبی، خوشگذرانی، خودنمایی در رسانه ها، مخدرات – اینها پاداش او از طرف رژیم است.

ادبیات در دست مولف در محیط ستم پیش میرود. این محیط در اثر هنری پژواک می یابد. حتی جبن، بیخبری، الکی خوشی مولف در روال تاریخ غربال شده؛ از فرهنگ مردم طرد می شود.  اگرچه در طول حیات، مولف با کلک و زرنگی خود را در رده ادبیان یک فرهنگ با کمک دولت وقت جا می زند؛ ولی پس از مرگش تاریخ او را از ادبیات مانا جدا کرده؛ توی تاریخ ادبیات بصورت پاورقی یا پاراگرافی ثبت می کند. البته اثر ادبی رمان تزی Roman These بنا به برنامه حزب یا مذهب از بالا نباید باشد؛ بلکه رمان ایده ها Roman d'Idees از واقعیات پویای جامعه از پایین باید باشد. نمونه نخست ادبیات دینی، فرمایشی، حزبی است. پاسترناک نمونه نامور دومی است.

شعر تعهد هدف، سامان، ساختار دارد؛ دایره موضوعی آن ورای فرد راوی است. ادبیات تعهد جزیی از مبارزه اجتماعی است که در خیابانها، دادگاهها، کارخانجات، موسسات، سازمانها رخ میدهد. از اینرو شاعر متعهد با مبارزات مردم مرتبط است. پای حرف شاملو و ساعدی، شنونده بتاریخ و جغرافیای ملی با تجارب کنکرت انسانهای حقیقی پی میبرد.  

حافظه شاعر متعهد دوربین ضبط حوادث اجتماعی برای بهبود جامعه و رفع/ تقلیل ستم است. شاعر متعهد جهانبینی فرای من دارد. طیف اعتراض اجتماعی گسترده است: استادان برای اشاعه فرهنگ نوین، وکلای باوجدان برای دفاع از حقوق متهمان، روزنامه نگاران برای افشای فشارها بر مردم فقیر، هنرمندان برای پیشبرد سطح فرهنگی جامعه، تاریخنویسان برای درس گیری از گذشته، کنشگران برای تظاهرات خیابانی، اعتصابات برای گرفتن حق صنفی، قشری، طبقاتی.  

شعر تعهد تاریخی است. از گذشته های دور شعر گرایش به تعهد در برابر نیروهای قهار طبیعی، سیاسی، فرهنگی داشت. اصولن شاخه شعری ماندگار بین مردم، شعر تعهد است که از اعصار گذشته بدست اخلاف رسیده. از هزاره 1 ق.م نمونه: زرتشت: ستيز من تنها با تاريكي است./ و برای ستيز با تاريكی شمشير به روی تاريكی نمی كشم؛/ فانوس می افروزم. تا قصاید خاقانی در کبر نخوت فاتحان که خود را ابدی می پندارند ولی فانی اند، با مطلع ندایی/ آمرانه: هان ای دل عبرت بین، از دیده نظر کن هان/ ایوان مدائن را، آیینه‌ی عبرت دان. شعر تعهد در گذشته گاهی در تصویر ناهنجاریهای تهاجم خارجی در کشور هم می باشد؛ سیف فرغانی نمونه ای متعالی آنست. او در توبره کشی آبادیهای ایران بویسله ایلغار مغول  قصیده خود را این گونه آغاز کرد. هم مرگ برجهان شما نیز بگذرد/ هم رونق زمان شما نیز بگذرد. خوانش این شعر درتاریخ تکرار شده؛ نوعی آرامش به مصیبت دیدگان می دهد؛ که بلیه در گذر است؛ به پایان خواهد رسید.

تعهد در ادبیات تاریخی است؛ اختراع یک ادیب محلی در زمان معین نیست. به زرتشت، تائو، سقراط در هزاره اول ق.م. می رسد.  نگینه فوق از زرتشت بر نقش روشنگر مصلح اجتماعی تاکید می کند؛ بعلاوه در فرمول درخشان خود "پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک" نقش فرد را در اجتماع تبیین می کند. این فرمول روال فکر فرد تا کنش اجتماعیش را مرحله بندی کرده که در روانشناسی، زبانشناسی، جامعه شناسی از احکام اصلی اند. در صفحه صفحه ی تاریخ، نام ادیبان متعهد که با حاکمیت خرافی، قادر، محافظه کار درافتاده اند دیده می شود. این کرونولوژی در تاریخ کلیسای کاتولیک با جزییات گنجانده شده؛ جیوردانو، گالیله، لوتر نمونه های فروزان تعهد به حقیقت و انسانیت اند. 

شعر تعهد جهانی است. شعر تعهد در جغرافیای جهان گسترده است؛ اردوگاه گسترده ای با نامهایی چون مایاکوفسکی، لورکا، ویتمن، برشت، نرودا، حکمت، محمود درویش، یانیس ریتسوس، سلطانپور، شاملو. شعر تعهد یکی از شقوق مهم شعر جهانی است. شعر تعهد این گروه شاعران جهان وظیفه ضبط/ کرونیکل پروسه خونین مبارزه و تهییج نیروهای بالنده اجتماعی را بعهده داشت.  

تعهد در ادبیات جهانی است؛ اختراع یک ادیب در یک کشور نیست. از راسل، آینشتاین تا لورکا، مندلشتام در تبعید شوروی، محمود درویش فلسطین، ژاله اصفهانی، طومار آن به درازای تاریخ و به پهنای جهان است. در ایران: فردوسی، سیف فرغانی، خیام، خاقانی/ ایوان مدائن، تا مولوی، حافظ، عبید. یزدی، عشقی، لاهوتی. اینها برادران و خواهران خود را در عرصه های دیگر اجتماع دارند: مزدک، بابک، جنگلی، پسیان، ارانی، مصدق، فاطمی، وارطان، شوشتری، بزرگ نیا، قندچی، ندا، ترانه، سهراب. ادبیات تعهد در عهد کلاسیک، مدرن، معاصر وجود داشته و دارد: گلسرخی،  سلطانپور، مختاری، سیمین، کدکنی؛ در خارج هم با هجرت و تبعید آنها لیست دراز است: آزرم، خویی، براهنی. شاعران جوان چون مریم هوله، رضا معتقدی، .. هنرمندانی چون مرجانه ساتراپی را هم باین لیست میتوان افزود. 

شاعران متعهد این مبارزه ی نابرابر - از نظر قوا ولی ظفرنمون از نظر راهکار/ استراتژی- را برای اخلاف انسان در جهان انجام دادند. این شعر در اسپانیا، یونان، شیلی به آزادی نسبی انجامید؛ در فلسطین هنوز ادامه دارد. شعر تعهد پویاست؛ تعطیل پذیر نیست. پس از پیروزی جامعه در حصول به آزادی، استقلال شعر تعهد به تضادهای ثانوی جامعه مانند جنسی، عقیدتی، محیطی، جهانی پرداخته؛ برای تعدیل آنها می کوشد. در این سطح مبارزه کلامی، جدلی، اقناعی، مدارایی است؛ خشونت و قهر ناچیز می شود. مقایسه آمریکا در سده 21 با دهه 20- 60 خونین در تاریخ آن؛ البته اکنون خشونت به بیرون از مرزها در 200 پایگاه نظامی در کشورهای دیگر اتفاق می افتد.  

بیانیه شعر تعهد بقول شاعر اسکات، یو مکدیارمد Hugh MacDiarmid حاوی "سازمان نوین و آگاه اجتماع" است. این سنت در زبان انگلیسی با شللی در سده 19 آغاز شد. شعر تعهد طیف گسترده ای را در بر دارد- از وجدان آگاه شاعر، دوری از دربار صاحبان قدرت، منزلت، ثروت، بیان پلیدیهای صاحبان زور، زر، تزویر تا مبارزه برای عدالت اجتماعی. 

بزرگترین جایزه جهانی با دقت نظر هیئت ژوری نوبل در ادبیات روی تعهد مولف تاکید میکند. در 100 سال گذشته سارتر، کامو، پاسترناک، سولشنتسین، اشتاینبک، نرودا، پاموک، مولر و دیگران صاحب این جایزه شدند. هیئت امنای این جایزه برای گزینش مولف تاکید بسیار بر تعهد دارد. تعهد معیاری جهانشمول، بی شبهه برای تشخیص ادبیات ارزنده در برابر ادبیات بازاری، است.  شعر مشتقی از شخصیت شاعر است. شخصیت باوجدان، شجاع، منصف، صمیمی، مطلع، نیکوکار، باهمت، بلندطبع، باعاطفه، متعالی، نوجو، کنجکاو همراه با استعداد، حافظه، حواس قوی، تجارب اجتماعی غنی، قریحه زبانی، تحصیلات ادبی/ فنی عناصر اثر گذار بر شعر مانایند. چخوف گفت: همسر من پزشگی است؛ معشوق من نویسندگی. یعنی او تخصص فنی خود، خلاصه و مفید و دوری از اطناب کلام، را در نویسندگی خود با وسواس بکار برد.  یک نمونه از شاعر متعهد در زیر می آید. دیگر نویسندگان زن هم هر کدام به امری ورای خویش تعهد داشته اند. 

هرتا مولر، نویسنده متولد رومانی تبعیدی در آلمان 12مین زنی است که نوبل ادبیات را تصاحب می‌کند. مخالفت این نویسنده با پیوستن به دستگاه امنیتی سبب شد از ادامه کار معلمی بازماند. وی بارها از طرف دستگاه امنیتی رومانی تهدید به مرگ شد. وی شاعر و نویسنده‌ای است كه به‌جهت به‌تصویر‌كشیدن شرایط سخت زندگی مردم رومانی در دوران رژیم چائوشسکو به شهرت رسید. 

دیگر نویسندگان/ شاعران زن برنده‌ی نوبل ادبیات عبارت‌اند از: سلما لاگرلوف سوئد ‌١٩٠٩، گراتزیا دلدا ایتالیا ‌١٩٢٦، زیگرید اوندست نروژ ‌١٩٢٨، پرل باك آمریكا ‌١٩٣٨، گابریلا میسترال شیلی ‌١٩٤٥، نلی ساچز سوئد ‌١٩٦٦، نادین گوردیمر آفریقای جنوبی ‌١٩٩١، تونی موریسون آمریكا ‌١٩٩٣، ویسلاوا شیمبورسكا لهستان ‌١٩٩٦ الفریده جلینك اتریش ‌٢٠٠٤ ، دوریس لسینگ انگلیسی ‌٢٠٠٧

گاهی فرد خود در برگیرنده مفاهیم ورای خود مانند میهن، عدالتخواهی، آزادی، برابری، انسان، جهان می شود. حقارت فرد در جامعه آغاز سده 20 در جمهوری چک و ماشین قهار قانونی دولت در آثار کافکا بروشنی افشا می شود. یاس کافکا در آغاز سده 20م در موطنش یک رفتار اجتماعی سلبی بود. کمی بعد لیبکنشت، لوکزامبورگ، برشت در مبارزه با ستم سرمایه داری رفتار مثبت نشان دادند. ولی هر 2 گروه فریاد خود را از ستم و سردی سرمایه در آثار و کنشهای خود بروز دادند. هنرمند گرسنه که ستم اجتماعی را کاوش میکند؛ بخش تصویر شده مبارزه طبقاتی در جامعه است.

می توان از 100 ها نمونه در ادبیات و هنر نام برد: دن آرام شولوخوف، برادران کارامازوف داستایوسکی، بینوایان هوگو، دکتر ژیواگو پاسترناک، آثار دیکنز، شاو، حتی فساد اشراف انگلیس در فاسق خانم چترلی لارنس- در این آثار تضادهای ناهنجار جامعه افشاء می شوند. آثار مارکز، اشتاینبک، کامو، پیکاسو، ون گوک، گویا، بتهوفن، تئودوراکیس، والری در ورای هنرمند تضادهای جامعه را برملا میکنند.  حتی در آثار هنرهای اجرایی و بصری مانند نمایشنامه های برشت، فیلمهای زد، پدرخوانده، طعم گیلاس.. به اجحافات و خشونت جامعه اندیشید. 

حادثه های جانگداز شیمیایی بوتال هند، چرنوبل شوروی، سونامی اندونزی، زلزله بم، قتل ندای زیبا در برابر دوربین رساننده به جهان، وجدان انساندوستی را در اکثر 6 بیلیون جمعیت کره زمین بیدار می کند. این محرکات پایه پذیرش عینی برای ادبیات تعهد اند. اینها بیانگر وجود وجدان بشری در جهان است که پراش این وجدان فراگیر در نقشداران اصلی حادثه، نویسنده، خواننده، خبرنگار، همه انسانها را با هم مرتبط می کند. آیا ابر اتمی یونیزه کن با باد و ابر از روسیه به کشورهای اسکاندیناوی نمی رسد؟ پس چرنوبل محلی نبوده؛ تاثیر مخرب ذرات پرتوزا بر دی ان ای هسته یاخته های نباتی، جانوری، محیطی اب و هوا منطقه ای/ جهانی است.

نتیجه. در انکشاف جامعه، پیدایش حقایق بایاترین علت است. شوپنهاور گفت: همه حقایق از 3 مرحله می گذرند. نخست، با طعنه روبرو می شوند. دوم، با خشونت مقابله می شوند. سوم، بصورت {امری معلوم/ واضح/ مبرهن self-evident } خود- مشهود پذیرفته می شوند. ادیبان در مرحله دوم حقیقت را برای تغییر وضع موجود جامعه تبلیغ می کنند؛ با خشونت دولت و محافظه کاران روبرو می شوند. باید افزود که موتور تغییر در جامعه تبلیغ حقایق نوین است؛ وگرنه جامع ایستا میماند؛ نیز هر جامعه با دیگر همسایگان و بوسیله رسانه ها با دیگر جوامع جهانی در ارتباط است؛ در حالی که محافظه کاران خواهان سنن گذشته و حفظ قدرت خوداند.

ادبیات اعتراض بزهها و حذفهای دولتی را زودتر از ادبیات تعهد تصحیح می کند؛ زیرا با خروش ناراضیان در خیابان کوک می شود. در دانشگاهها تدریس می شود؛ تا برای نسل جوان گذشته پراجحاف را نمایان کند. روح جامعه را تلطیف می کند؛ چون در نهایت بسوی خشونت زدایی و رفع اعدام میرود. بطور تلویحی از انسانهای ظلم شده دلجویی می کند. مردم فقیر داستایفسکی، آنا کارنینای تولستوی، بینوایان هوگو، الیور تویست دیکنز، مادام بواری فلوبر، اشعار گینزبرگ، ویتمن، ریتسوس، داستانهای آپتان سینکلر در ادبیات تعهد غربی نمونه اند. افراد خشونت طلب جامعه را خجل می کنند.

تعهد رابطه ای 3 سویه بین فرد مولف، اجتماع خواننده، ماشین دولت است.  هر 3 بر یکدیگر در رابطه دیالکتیکی اثرگذار/ اثرپذیر اند. مولف از ستم رنج میبرد میخواهد آنرا برای جامعه بیان کند.  خواننده میخواهد از خواندن اثر بهره گیرد؛ بیاموزد؛ راهیابی کند.  دولت می کوشد مولف را خنثی، خواننده را تخدیر کند.  در ادبیات تعهد، عنصر شانس/ بخت از اثر ادبی جدا می شود. در این گونه اثار هدف/ مقصود در اثر ادبی، تقویت/ تاکید می شود.  

شعر تعهد یک واقعیت جهانی است که در تاریخ ادبیات هر قومی دیده می شود. نظریه ادبیات تعهد که سارتر آنرا در نیمه سده 20م عنوان کرد آنرا به مشعر نقادان و برنامه تحصیلی دانشگاهی وارد کرد. ولی در حقیقت روال و رواج ادبیات جهانی اثری ندارد. درست مانند گردش زمین بدور خورشید که کلیسا آنرا بطور سطحی، بصری بغلط معکوس واقعیت را به خلق حقنه می کرد. در سده 17م کپلر این حقیقت غیر حسی را با 3 قانون مدار سیارات اثبات کرد. یعنی حقیقت همیشه وجود داشته؛ آگاهی که کپلر به انسانها داد برخی آنرا پذیرفتند؛ برخی نظرات غلط قبلی را قبول داشته.  مانند نظریه تکاملی داروین، وراثت مندل.

تعهد فقط در شعر، ادبیات، کنشگری اجتماعی نیست. در ورزش و علم هم وجود دارد. 2نمونه ورزشکار با تعهد جهان پهلوان تختی و قهرمان جهانی محمد علی بوکسور مترقی آمریکا یند. از سقراط، رازی، خیام تا جوردانو، گالیله، داروین، آینشتاین، ساخاروف- در امور اجتماعی بنفع حقیقت و انسانیت فعالیت نستوه داشتند. کشف علم به محبوبیت دانشمند ختم نمی شود. این شخصیت باوجدان دانشمند است که او را شهره جهانی میکند. دانشمندان فوق و بسیاری دیگر انساندوستی خود را در جامعه تبلیغ می کردند. راسل به رهبری کنفدراسیون جهانی دانشجویان ایرانی در دهه 60 نامه های همدردی در مبارزات آنها بضد استبداد نوشت؛ خود در خیابانهای لندن به تظاهرات ضد جنگ در پیشاپیش صفوف در برابر پلیس مسلح راه پیمایی می کرد؛ با رسانه ها برای تعدیل خشونت جنگ مصاحبه می کرد. چامسکی نمونه دیگری از دانشمندان محبوب است که خشونت بخشی از حاکمیت را افشاگری می کند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 18:50  توسط بیژن باران  | 

دکتر بیژن باران: ادبیات تعهد

در ميان طوفان، هم‌پيمان با قايقران‌ها

گذشته از جان، بايد بگذشت از طوفان‌ها.

به تيره شب‌ها، با يارم دارم پيمان‌ها

كه برفروزم آتش‌ها، در كوهستان‌ها.

دکتر رقابی: ترانه مرا ببوس

این ترانه نمونه شعر تعهد است که در فرهنگ ایرانی ماناست. پس از کودتای تابستانی و قلع و قمع سیاسی، این ترانه سروده شد. ظرف نیم قرن بعد به ضمیر فرهنگی ایرانیان تصعید کرد. در این مفصل 5 عنصر مبارزه در هزوارشی با استعاره شاعرانه پیچیده شده: کوهستان = مردم، یار = سازمان، آتش = آگاهی، پیمان = تعهد، طوفان = قهر دولت.

ادبیات تعهد

دکتر بیژن باران  

خلاصه. ادبیات مقوله کلامی در فرهنگ یک جامعه است که برای ارتباط با خواننده با روادید دولت تکثیر می شود.  چون ادبیات با نیروهای پویای جامعه رابطه ارگانیک/ تنگاتنگ دارد؛ لذا در اشکال گوناگون متناظر با مرحله انکشاف و پویش اقشار جامعه تبلور می یابد. ادبیات تعهد بایاترین بخش ادبیات جهان است. نامآورترین نویسندگان/ شاعران در اردوی ادبیات تعهد قرار دارند: فردوسی، خیام، حافظ، مولانا، داستایوسکی، شاو، دیکنز، لورکا، نرودا، تواین، پاسترناک، هاینه، شللی، شکسپیر، اکو، مارکز، شاملو، نیما، فروغ..

ادبیات اعتراض بخشی از ادبیات تعهد است که در جهت رفع/ تقلیل ستم در جامعه است. ادبیات تعهد جهانی بوده؛ در تاریخ هر کشوری هم وجود دارد.  قدمت آن به 3 هزار سال می رسد. ادبیات تعهد بخشی از مبارزات مردم در تقابل با حاکمیت و در جهت پویش تاریخ است. در این مبارزات مصلحین اجتماعی مانند گاندی، مصدق، لوتر کینگ، ماندلا در سطوح مختلف مستمر کنشهایی در تقابل با حکومت حافظ وضع موجود انجام می دهند. ادبیات تعهد برای مولف و گاهی خواننده هزینه مانند زندان، اعدام، تبعید، آزار دارد. ادبیات تعهد در عین حال به دمکراتیزه کردن جامعه کمک می کند؛ در نهایت جامعه را بسوی دمکراسی پرسرعت می کند. از اینرو در نشریات کاغذی/ مجازی سیاسی/ خبری بخشی مختص به ادبیات است. زیرا شعارها و تحلیلهای تجریدی در این نشریات با ادبیات تکمیل می شوند. 

ادبیات تعهد با وجدان فرد – چه مولف چه خواننده- رابطه دارد. بزرگترین جایزه ادبی جهانی نوبل روی تعهد نویسنده بامری فرای خویش مانند افشای ستم، اختناق، خشونت تاکید می کند. ادبیات مانا در جهان ادبیات تعهد است که با ترابری عینیت مبارزه افراد، اقشار، طبقات، اقوام بضد ستمگران به ذهنیت/ بیان نویسنده پدید می آید.

تعریف. سارتر در بیانات 1945 خود گفت: مولفان خطر {از سوی آپارات خشن دولت برای} عنصر اخلاق و سیاست را در نوشته ها فراموش می کنند. او اصطلاح ادبیات تعهد - بعربی ادبیات التزام و الادب الملتزم- committed / Literature Engagee را برای نویسنده کنشگر باوجدان اجتماعی بکار برد. در مرگ سارتر 1905- 1980  عنوان روزنامه های پاریس این شد: فرانسه وجدان اش را از دست داد. منظور سارتر این است که ادبیات در برابر واقعیات نباید قرص خواب آور یا نسیانگر باشد؛ نیز منقدان مرفه نباید از خطر خشونت دولت نسبت به ادبیات تعهد غافل باشند که سانسور پله اول این پلگان زمخت منتهی به تاریکخانه های حبس و آزار است.

ادبیات برای تفریح با ادبیات اعتراض متفاوت است. بهترین استعدادهای ادبی بشر برای آگاهی /بیداری عامه به بیعدالتی محلی یا جهانی در طول تاریخ بتولید ادبیات اعتراض پرداخته اند. ادبیات/ هنر نه فقط برای تفریح مردم، بلکه بخش مهمی در روند دمکراتیک کردن یک جامعه است. برعکس حاکمیت که اعتراض داخل را به انگولک دول خارجی نسبت میدهد؛ اعتراض میهن دوستی/ پاتریوتیک است. زیرا برعکس حاکمیت خواهان حفظ وضع موجود، در جهت تکامل جامعه است. در سده 20م شعارهای دیگری مطرح شدند: فراوطنی/ ملل گرایی/ انترناسیونالیزم، جهان میهنی/ کسموپولیتزم، ملی گرایی/ ناسیونالیزم، ملیت پرستی/ شوونیزم، میهن دوستی/ پاترویتیزم.

اعتراض می تواند مترقی برای شکوفانی روبه پیش جامعه؛ یا ارتجاعی برای بازگشت به سنن گذشته بنیادگرایی راست باشد. این گذشته گرایی ارجاع به دوران طلایی ایده آلیزه شده ایست که در آن نظم و اتوریته/ جباریت حاکم تام بود.  ادبیات اعتراض امید را در جامعه می کارد؛ ثابت می کند که کلمه مهم است؛ قلم در مصاف چماق پیروز می شود.

انواع. ادبیات تعهد شامل ادبیات اعتراض، ادبیات انقلاب، ادبیات تبعید می شود. ادبیات تبعید گاهی بزبان مادری مولف، گاهی بزبان موطن دوم او منتشر می شود. ادبیات اعتراض با مبارزات خیابانی در شرف تکوین رابطه دارد. ادبیات اعتراض اجزای شعار، پلاکارد، سخنرانی، شبنامه، مصاحبه، طومار، فراخوان، نامه سرگشاده، سرود و اشکال متنوع خیابانی دارد. سرودهایی مانند "سرآمد زمستان، یار دبستانی، ای ایران" و دهها سرود بزبانهای فلات در تحکیم سازمانی و وحدت معترضان بسیار اثر گذار اند. در هر خیزش عمومی/ خیابانی شعارها مورد بررسی سیاسیون قرار گرفته تا به مطالبات جنبش پی برده شود.  

ادبیات اعتراض ادیب را به مبارزه قلمی و قدمی تحریض می کند. ادبیات اعتراض سریعترین وسیله برای پیشبرد قانونی برای رفاه عامه است. با پیدایش رسانه های گروهی در نیمه دوم سده 20م و رسانه های جهانی در نیمه اول سده 21م میتوان این را بوضوح بطور روزانه دید، شنید، خواند – اخبار هر جای جهان بهمه جای جهان با ماهواره و اینترنت ترابری می شوند.

ادبیات تبعید با آثار برشت، کوندرا، نابوکوف، مولر غنایی چشمگیر دارد. ادبیات انقلابی در مقطع فروپاشی نظام قدیمی و پیدایش نظام نوین آفریده می شود. نمونه: سیمون بولیوار در آمریکای لاتین بضد استعمار اسپانیا در سده 18، خوزه مارتی در کوبا، جفرسون در آمریکای شمالی بضد استعمار انگلیس در سده 18، مایاکوفسکی و گورکی در روسیه اوایل سده 20م. در ایران رساترین صدای شاعر انقلابی فرخی یزدی در انقلاب مشروطه 1906 و سلطانپور در انقلاب جمهوری 1358 می باشد.  بخشهای دیگر، ادبیات بازاری و حاشیه اند. 

در هر انقلابی شعارهای پیشرو توده ها را بسیج می کند؛ پس از پیروزی، این شعارهای ارزنده توسط مجریان فرهنگ منحط گذشته به لجن کشیده می شوند. از عشق انسانی مسیح تفتیش عقاید/ انکوزاسیون Inquisition، از برادری/ برابری انقلاب کبیر فرانسه گیوتین برای گردن زدن مخالفان جناح در قدرت، از نان و مسکن و کار برای همه در انقلاب اکتبر به گولاکها و تصویه های خونین استالینی می رسد. اصولن محافظه گران از گردش قدرت/ حاکمیت ادواری، انتخابی، تخصصی گریزانند؛ آنها حاکمیت مدام العمری یا حتی موروثی در خانواده خود را می خواهند. نمونه: کره شمالی، کوبا، سوریه، مصر، عربستان، امارات.

ادبیات بخشهای مختلفی دارد: بازاری برای تفریح خوانندگان معاصرش، هنری برای خواص/ متخصصان ادبی، متعهد برای آگاهی جامعه و تاریخ، اعتراض برای تسریع پویایی فرهنگ و قانون. خوانندگان ادبیات گروههای گوناگونی اند: معاصران و اخلاف برای تفریح/ لذت، نقادان با حفاری بدایع / الگوها در اثار ادبی، تاریخنویسان برای آوردن شواهدی عینی در حمایت از تجریدات کلامی خود، ترجمه گران به زبانهای دیگر، مدرسان برای گنجاندن در دروس تحصیلی نسل جوان، هنرمندان در ترابری به اشکال دیگر هنری مانند نمایش، فیلم، کلیپ، انیمیشن/ پویانمایی، کتابخانه های آجری/ مجازی، موزه ها/ آرشیوها در نگهداری از اقلام عتیق ادبی.  ادبیات زنده ترین الگوهای فرهنگی زندگی گذشتگان، معاصران، آیندگان است؛ البته با هنرهای سینمایی گسترش یافته.

ادبیات ژانرهای 6 گانه داستان، شعر، نقد، نمایش، سناریو، روزنامه نگاری را شامل می شود. ادبیات میتواند برای تفریح، تعهد یا اعتراض باشد. ادبیات مانا ادبیات تعهد و اعتراض است. تعهد می تواند ایجابی در باره دفاع از ستمدیگان، آزادی، استقلال، ترقی باشد؛ می تواند سلبی به ضد ارتجاع، استبداد، استعمار، تهاجم بیگانگان باشد. در گروه اول در ایران اعتصامی در همنوایی با محرومین، بهار برای آزادی، عشقی برای استقلال قلم خود را بکار بردند. در گروه دوم فرخی یزدی در افشای ارتجاع، سیف فرغانی در نکوهش حمله مغول، لاهوتی در حمله لفظی به ارتجاع، دهخدا در مبارزه قلمی با تاریکی و استبداد را میتوان نام برد. 

دولت. سرکوب اعتراض در هر کشوری از آلمان، یونان، آمریکا، شیلی، ترکیه، روسیه گرفته تا چین، کوبا، کره، دیگران طومار خونینی دارد. یک نمونه: در جنگ داخلی 1936- 1939 اسپانیا تا 114 هزار نفر کشته/ مفقود شدند. دیکتاتوری 4 دهه فرانکو در 1975 بپایان رسید؛ در 190 گورستان گروهی، 5500 جنازه تاکنون شمرده شده.  اسپانیا، پس از کامبوج، مقام 2م را در تعداد مفقودین در جهان دارد.  لورکا در اوت 1936 بسن 38 سالگی اعدام شد؛ گورش نامشخص است.  

در کودتای 1974 شیلی خبرنگاری با دوربین از سوی باند پینوشه تیر خورد. هرم دید دوربین او، در اثر پیچش و افتش خبرنگار، به دَوَران افتاده؛ در حالیکه دوربین روشن بود؛ نوار فیلم در 2 قرقره می گردید. این دوربین بدست مبارزی افتاد؛ در جهان پخش شد. در این فیلم مرگ خبرنگار در دَوَران صحنه ها و سپس بیحرکتی/ مکث روی نقطه ای در آسمان ضبط شد. این مستندی شد که خبرنگار در حال مرگ از مرگ خودش تهیه کرد؛ تا پس از مرگش، جنایت کودتاگران شیلی را افشاء کند. 

علل. وجود وجدان اجتماعی در فرد بنا به استعداد و موقعیتش در جامعه او را به "شک شرافتمندانه" بقول امرسون در مورد حاکمیت وا میدارد.  بنا به فرمول زرتشت "پندار، گفتار، کردار" انسان باوجدان تابع این شک می شود؛ او را به کنش اعتراضی می کشاند. نمونه های آغازین در هزاره 1 ق.م. گریختن زرتشت به نواحی امنتر برای تبلیغ گاهان اصلاحات اجتماعی، تبعید تائو و محکومیت شوکران سقراط است که در جهان تکرار شده و می شود. ادبا بخشی از جامعه اند که استعداد کلامی داشته؛ آنرا در خدمت حقیقت گویی برای احقاق حق محرومین قرار می دهند. جوردانو در ایتالیا نمونه رشادت حقیقت گویی و رزا لوکزامبورگ در آلمان نمونه مبارزه برای حقوق ستمکشان اند.

همانگونه که مصلحین اجتماعی در خیابانها برای اعاده حقوق فرودستان بپا میخیزند؛ ادبا هم با قلم برای حقوق ستمدیدگان در اجتماع می نویسند؛ در کنشهای اجتماعی شرکت می کنند.  نمونه های عالی این فعالیتها سارتر و راسل در دهه 60 سده 20م با شرکت در تظاهرات ضد جنگ در اروپا بود. دکتر ارانی، فرخی یزدی، لاهوتی، عشقی، دهخدا، سلطانپور، مختاری، سیرجانی - ظرف سده گذشته- در اعتراض به وجود استعمار و ستم در ایران، شرکت قلمی و قدمی داشته اند که منجر به زندان، تبعید، قتل، اعدام آنها شد.  

روشنفکران بطور عمده بکارهای ذهنی مشغولند. آنها شامل ادیبان، هنرمندان، مصلحین مذهبی/ سیاسی، کنشگران، دانشمندان اند که وجدان بیدار دارند.  انها در طیف تعهد قرار می گیرند که برای پویش جامعه با اقشار، گروهها، سازمانها تعامل دارند.

در هر جامعه تعداد نوع شخصیت، اختلالات، عواطف، کارکردهای مغز محدود بوده؛ لذا رویهمرفته از 200 تا کمتر است: 16شخصیت مانند برونگرا و درونگرا + 24 اختلال شخصیتی و روحی مانند خودشیفتگی و افسردگی + 40 عاطفه مانند شادی و خشم + 100 کارکرد مغز مانند اعتقادات، وجدان، حافظه، خلاقیت، یادگیری، زبان، منطق، ادراک، حرکت.  این کارکردهای مغز در شاعران و خوانندگان آثارشان مشترک اند؛ ولی نسبتهای فعالیت آنها متفاوت اند. پس تعهد و اعتراض بخشی از کارکرد مغز و شخصیت است. همانطور که در عوام و سیاسیون وجود دارد؛ در نویسندگان و هنرمندان هم وجود دارد. نکته دوم: بنا بر 200 کارکرد مغزی، خوانندگان و نویسندگان دلخواهشان ذهنیات مشابه دارند. بنا به ضرب المثل فارسی/ سعدی: کبوتر با کبوتر باز با باز/ کند همجنس با همجنس پرواز. 

پس تعهد به درجات در همه مردم منجمله نویسندگان وجود دارد. البته منافع فرد را هم در موضعگیری اجتماعی/ سیاسی او باید در نظر گرفت. از اینرو ادبای متعهد هم قطاران خود را در کنشگران معترض در هر جامعه دارند. نیما، شاعر متعهد، برادرش لادبن را داشت که بخاطر عقاید مساوات خواهی در کشور شمالی ناپدید شد. دهخدا، زمانی شاعر/ نویسنده، زمانی دیگر کنشگر سیاسی بود. کیوان، روزبه،  وارطان، فاطمی، قندچی، دکتر قاسملو، دکتر اعظمی، زوج مقتول فروهر در خانه، شهدای این مبارزه اند – همه اینها از یک گوهرند؛ هر کدام ابزار مبارزه ویژه ای را برگزیده بمصاف تاریکی رفتند.

ادبیات اعتراض وجدان تاریخ است. ادبیات اعتراض در کنترل مراکز وجدان، اعتقادات، منطق، جسارت/ اراده شخصیت قرار دارد. ادبیات، هنر کلامی است که 3 هدف عمده در جامعه دارد: تفریح، آموزش، تهییج. ادبیات تعهد/ اعتراض مانا بوده؛ برای آموزش و تهییج می باشد. ادبیات اعتراض پنجره ایست باز برای تاریخ.  صدای انتقاد، پرخروش یا نرم، صدای لایه های فرودست، زیر خشونت نظام سیاسی- فرهنگی حاکم است که نوشته میشود؛ در جامعه پخش می شود؛ تا در تعیین جهت تاریخ  شرکت کند.   

مقاومت. مردم برای تغییر وضع زندگی خود دیر یا زود متحد شده؛ با دولت و حافظان وضع موجود درگیری پیدا می کنند. در این درگیری بدنبال اشکال نوین برای مبارزه اند. مقاومت در برابر بیعدالتی است که امروزه به رسانه های دیجیتال سمعی، بصری، متنی هم سرریز کرده.  اکنون اینترنت ژورنالیسم شهروندی را امکان می دهد تا هر انسان باوجدانی با تلفن همراه چندرسانه ای، جامعه را از تخلفات صاحبان قدرت، ثروت، منزلت و حتی فقیران تهی از فرهنگ مدرن از طریق شبکه های اجتماعی مجازی اینترنت آگاه سازد. ادبیات اعتراض همیشه برای بیان/ ارتباط گیری برای مستند سازی رخدادهای شنیع گذشته و جاری اشکال جدیدی را جستجو می کند.

ایران. در قرون وسطا برخی نویسندگان مانند حلاج، شیخ اشراق، عطار، گاهی بجرم زندیک/ زندیق یا میهن دوستی بشهادت رسیدند. مولانا و خیام بخاطر خشگ اندیشان قدرتمند از موطن خود مدتها دور شدند: بشنو از نی چون حکایت می کند/ از جداییها شکایت می کند.. پس ادبیات تعهد همه جایی بوده؛ از طرف حکام سرکوب می شود. سانسور یکی از ابزار مدرن برای عدم گسترش اعتراض است.  

در 100 سال گذشته در ایران، متهم سیاسی در مرحله تحقیقات، فاقد نیروی دفاعی قانونی است. پس استقلال قوه قضاییه از نیروی مجریه کشک است. گاهی بر اساس اقاریر موردنظر تیم بازجوی منتج از شکنجه و آزار، با وعده ی دروغین تخفیف در مکافات متهم، بازجویان زیر قول تخفیف در جرم زده؛ دادستان تقاضای اعدام برای متهم خواسته؛ دادگاه هم اعدام را صادر می کند. در این روند حبس متهم، کرامت انسانی متهم و شرافت وجدانی بازجویان مخدوش/ دریغ می شود.  

در قوانین هر کشور جرم قلمی از قدمی خفیفتر است؛ لذا معترضان قلمی مصونتر از کنشگران قدمی در جامعه هستند. در دهه 40 فرخزاد، شاعر متعهد به برابری حقوق اجتماعی زنان با مردان، با شاملو برای صیانت حیثیت انسان، ساعدی، بهرنگی، دکتر رحیمی، هزارخانی، آرین پور، ناصر پاکدامن، هما ناطق، دکتر خویی در دانشگاهها بطور تلویحی به تدریس حقوق شهروندی پرداخته؛ در خیابان دکتر خانعلی برای احقاق حقوق معلمان، جزنی با 6 نفر کنشگر سیاسی، 4 هزار مبارز جوان زندانی در تابستان 67 به قتل میرسند یا اعدام می شوند.  شعر تعهد در پیشبرد آثار و عقاید مترقی در جامعه با حاکمیت در تقابل قرار می گیرد.  حاکمیت صرفا شامل دولتمردان نمی شود در برگیرنده قدرتمندان با عقاید عقبافتاده و گذشته گرا هم می شود.  درگیری فروغ بیشتر با جامعه پدرسالار بود تا با ساواک؛ برخلاف سلطانپور.  ولی هردو شجاعت اجتماعی داشته با آنها دست و پنجه نرم کردند.   

اوج ادبیات اعتراض در ایران در کانون نویسندگان از دهه 60 سده 20 پررنگتر شد. شاعرانی چون گلسرخی، سلطانپور، سیرجانی، مختاری، پوینده جان خود را در این راه گذاشتند. هنر اعتراض گاهی به رابطه ارگانیک شاعر با حزب ارتقاء می یابد: سارتر، پیکاسو، آراگون، نرودا، تئودوراکیس، برشت، ایو مونتان در غرب؛ در ایران لاهوتی با سرود انترناسیونال و سلطانپور با شعر جهان نمونه های عالی تعهد در ادبیات اند. 

پس از 22 خرداد 88 در ایران، نارضایتی از نتایج اعلان شده انتخابات، توده های میلیونی را به خیابان کشید.  درگیری نیروهای مسلح دولت با مردم بیدفاع منجر به قتل درجا و در زندان، حدود 70 جوان، شد. نماد این قتلها، پرپر شدن نسترن زیبای ایران ندا بود که هم با چشم ناظران صحنه و هم با عدسی دوربین پویا به سراسر جهان ترابری شد. تا جاییکه برای این زن ایرانی تندیسها، نقاشیها، شعرها، گردهماییها در سراسر جهان پدید آمد. حتی کسانی که در هنر و ادبیات دستی نداشتند خشم و اندوه خود را با شعار و قطرات اشگ نشان دادند.

یکی از پیگیرترین ادیبان اعتراض دکتر براهنی است. او 50 سال مبارزه بضد استبداد را در کنش، نویسش، آموزش استمرار داده. در دانشگاهها به آموزش ادبیات تعهد و اعتراض پرداخته؛ در کانونهای نویسندگان ایران، آمریکا، کانادا صدای ستمدیدگان را به گوش فرهیختگان جهان رسانده/ می رساند. با کتاب نقدش، طلا در مس، نقد علمی/ عینی را در ادبیات فارسی از طریق تدریس دانشگاهی نهادینه کرد. با امضای فراخوانها، طومارها، نامه های اعتراضی بضد استبداد سد ساله ایران در مجامع و رسانه های جهانی صدای زنان، اقوام، کارگران، مبارزان ایران را رساتر کرد.

دکتر کدکنی نمونه دیگر از فرهیختگان ایرانی است که با دید انسانی به نقد استبداد پرداخت؛ دید انسانی هنری خود را در دانشگاهها به نسل جوان انتقال داد. در بین چند میلیون ایرانی مهاجر و تبعیدی در خارج از ایران، اکثریت غالب، یا همه روشنفکران، به وضع موجود معترض ند. از دکتر بهمن نیرومند که کتاب پرفروش او در دهه 60 در آلمان نقش استعمار نو در ایران وابسته را افشاگری کرد؛ تا استادانی چون احمد اشرف، خسرو شاکری، یرواند ابراهامیان، مهرداد درویش پور، سیروس بینا، در دانشگاههای غرب برای صیانت حقیقت و دفاع از ستمدیدگان کنشهای قلمی و قدمی پیگیر دارند.

اکثر شاعران از گروههای نیمه مرفه اند؛ در پروسه آموزش و با وجود وجدان ارثی به ستم جامعه پی میبرند. سپس برای تعدیل آن قلم می زنند. گاهی برخی از آنها در منگنه دولت ستمگر، مرض و پیری، فقر مالی گیر افتاده؛ وامیدهند: توللی، کوش آبادی، کارو.  ولی در دور بعد، پشیمان شده از مردم پوزش می طلبند. گاهی از بیخبری و نبود وجدان در خدمت دولت اند مانند شفا، خانلری، معیری، نادرپور. ولی در دور بعد زندگیشان، در دفاع از رفع ستم، قلم می زنند مانند نادرپور یا خاموش می شوند. گاهی هم در خدمت ستمکاران از ابزار فرهنگی آنها می شوند: لاشایی، نهاوندی، نیکخواه، لاجوردی، شریعتمداری.

کانون نویسندگان ایران، بخشی از انجمن جهانی نویسندگان PEN در 1347 بوسیله شاملو، آل احمد، سیمین بهبهانی تاسیس شد. این کانون تا کنون سنگر دفاع از آزادی بوده؛ بخش تبعیدی آن در اتحادیه اروپا فعالیت دارد. در این راه شهدایی بر لیست شهیدان ملت افزوده است.  در تابستان 1975 بنا بدعوت کانون نویسندگان ارمنستان 21 مولف ایرانی با اتوبوسی بسوی کشور همسایه حرکت کردند. نزدیک گردنه های مرزی، شبانه راننده که اجیر دولت بود، اتوبوس را برای سقوط به دره های مهیب به لبه جاده برد؛ بخاطر صخره ای جلوی اتوبوس در هوا ماند؛ بقیه آن بسنگ گیر کرد. نویسندگان، خبرنگاران، شاعران از خواب برخواسته؛ از مرگ نجات یافتند. در این میان مختاری، کوشان، سرکوهی، بهنود، مندنی پور، سپانلو، 15 ادیب دیگر هم بودند که برخی بعدها بقتل رسیده؛ بقیه مهاجرت کردند. قتلهای زنجیره ای بوسیله بخشی از وزارت امنیت که تا 100 کنشگر، شاعر، نویسنده را در لیست مرگ در خارج و داخل کاردی کردند؛ در دهه 70 با افشاگریهای شجاعانه گنجی و باقی، دفاع منصفانه دکتر زرافشان، جامعه را تکان داد. کتابهای گنجی تا 200 هزار شمارگان چاپی که در تاریخ 100 ساله کشور بیسابقه بود، چاپخش شدند.

 ادامه دارد..

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 20:0  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: زمان

 

زمان
من می مانم، رود می رود.

رودخانه ای در من می گذرد.
با ترنم لحظه های حباب
در بیداری و خواب
از روی ردیف موج و ماسه؛
لاک پشتی می پلکد، در کناره.
از کودکیم مرا دور می کند-
عصرهای تابستان گذران، دوره گرد،
می خواند کوچه باغی؛ می شد دور.
خمیازه خواب چادر شب را بر سر می کرد.

رود از سکوت کوه
به هیجان موج دریا می رسید.
قصه سکوت را گاه زمزمه؛
گاه می خواند با خروش.
گذر رود، پشیز لاک پشت مانده بجا در دور.
رود می برد با خود
قصه سکوت کوه.

رودخانه ای در من
از میان خاطرات درختان و دشت
- در کنار، چوپان نی نواز
بدور او، بع بع گوسفند، عطسه بز-
دور می شود.

رود می رود
برای زندگی پویا، بیدرنگ
از میان سکوت صخره و سنگ
ایستایی ابدی مرگ
زیر تشعشع آسمان.

رودخانه ای در من جاریست.
زیر ستارگان نور
گذشته های دور
کوههای کبود
یادهای نامطمئن
بادهای فراموش.

رود می ماند، من می روم.
070708

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 7:19  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: یادها- دبیرستان شرف

یادها- دبیرستان شرف

بیژن باران

1- ساختمان

دبیرستان شرف یکی از کاخهای قاجار در تهران بود. در اصلی آن به منشعبی از خیابان شرقی- غربی منیریه باز می شد.  در زمین آن 3 حیاط، یکی در پشت با زمین ورزش، یکی متصل به دالان ورودی، سومی حیاط اصلی با یک استخر مدور بود. دم در فراش می ایستاد؛ مراقب رفت و آمد بود. در حیاط پشت زمین والیبال، بسکت، رینگ بوکس، میله های بارفیکس و پارالل وجود داشت؛ یک در فرعی قفل هم به خیابان پشتی داشت.  

در خیابان پشتی، چشمه پرآب خنکی از زیر به جوی خیابان میآمد- آب فرمانفرما؟ خانه سرتیب رحیمی در این خیابان پشتی بود.  پس از ورود، در 2 ضلع حیاط دالان دار کلاسهای سیکل اول یک طبقه بودند- بشکل د با زاویه قائم. در انتهای ضلع مشرف به حیاط اصلی آبدار خانه بود؛ برای چای و قندآب دبیر زبان عربی که آخوند بود. نبش آبدار خانه دالان کوتاهی بود که به حیاط پشت راه داشت. در آغاز دالان زنگ کلاس به دیوار قرار داشت. فراش زنگ رفتن بکلاس و تفریح را با نواختن چند ضربه اعلان می کرد. در این حیات آجر فرش، درختی نبود.

حیاط اصلی دارای درختان چنار و ساختمان مرکزی بود. این ساختمان 2 طبقه منظر حوض بزرگ گردی را در روبرو با درختان گشن چنار داشت. ساختمان اصلی مانند تخت جمشید بود که 2 ردیف پله از کف حیاط به ایوان طبقه 2م میرسید. در طبقه 2م یک تالار مجلل در وسط بود؛ 2 اتاق بزرگ در 2 سوی آن قرار داشتند. تالار با صندلیها، قفسه ها، پنجره های قدی، یک قندیل بلور/ 40چراغ مجلل در وسط سقف، یک منبر/ پودیوم برای رویدادهای گروهی بود. کلاسهای سیکل اول در طبقه یک و سیکل 2 شامل ادبی، طبیعی، ریاضی در طبقه دوم بودند.  در ضلع جنوبی ای حیاط مستراحها قرار داشتند. 

منیریه خیابانی شرقی-غربی بود که یک سر به 30 متری/ باغشا و یک سر به امیریه با سینما داریوش، نور ، کمی پایین تر اکپاتان می خورد. از 30 متری باغشا بشکه های آب خوردنی بر گاریهای علیشا بدیگر ناحیه ها حمل میشدند.  این گاریها آب خوردنی روزانه را به کوی، برزن، منازل آورده؛ کوزه، قلقلک را با آب مطبوع خوردنی پر میکردند. قیمت شاید 10 شاهی یا یک قران بود. 

2- دانش آموزان

دبیرستان شرف با 15 تا کلاس و هر کدام 30 شاگرد رویهم 400-500 دانش آموز داشت. دوره متوسطه شامل سیکل اول از کلاس 7 تا 9 و سیکل دوم از کلاس 10 تا 12 بود.  سیکل دوم در 3 رشته ادبی، ریاضی، طبیعی بود. پس از قبولی در کلاس 12 در کنکور سراسری دانشگاهها دانش آموز شرکت میکرد. سیکل اول در ساختمان حیاط اولی و سیکل دوم در ساختمان اصلی بود. پسر سرتیپ رحیمی همکلاسی من بود. او پالتو پدر را در زمستان بتن میکرد. ما اورا 4شونه صدا می زدیم. سعادتی همشاگردی دیگری بود. پدرش شیشه بر کاخ مرمر، نبش خیابان سپه و پهلوی پایین ، در گذشته بود.  تو خانه اشان یک درخت ماگنولیا داشتند. سعادتی در بهار، نزدیک امتحانها، برای گرفتن ارفاق از دبیری، برای او یک شاخه گل ماگنولیای صورتی می آورد. 

اردیبهشتی دانش آموزی جوانمرد، بلند بالا، ورزیده، سیاتوهه بود.  برادرش دکتر طب بود. او روزی با ناظم شرف یکی بدو کرد، کشیده محکمی، شرق، تو گونه راست ناظم زد.  سرخی جای دست او تا چند روز روی چهره ناظم بجا مانده بود.  اردیبهشتی در برخی روزهای بهار گاری علیشا را میگرفت.  در 30 متری خلوت، بدون ماشین، چون یکه سواری می راند. گاهی اتوبوسی لک و لک کنان می آمد و می رفت. اردیبهشتی جای گاریران با تازیانه بر اسب میزد؛ بشکه خالی در پشت گاری بود. او مانند لژیونر رومی فیلم اسپارتاکوس ارابه رانی میکرد. ما با شوق در پیاده رو شاهد هنرنمایی او بودیم. 

تو کلاس یک پسر دراز دیلاق شاشو بود. او گوشه کلاس، نه روی نیمکت می نشست. گاهی هم همانجا شاشش را ول می کرد. داوودی لاغر ترکه ای بود؛ ولی آلت کلفتی داشت. میگفتند که حساب کلفتهای منیریه و امیریه را میرسد. چند تا از نخاله ها اورا یک روز گرفتند؛ رو نیمکت خواباندند، مشتی خاکه گچ تخته و اخ تف به آلت او  انداختند.         

خلخالی یک روز با من دعواش شد. او بلندتر ازمن و چشم زاغ داشت. تو مدرسه نمی شد کتک کاری کرد. زد وخورد بیرون باید رخ می داد. نوه عمه پدری من - پدرش نوکر دربار بود-  بکمک من آمد. خانه کارکنان دربار/ کاخ مرمر، در غرب کاخ، در ساختمانی 2-3 طبقه با حیاطی آجرفرش بود. این ساختمان خدمه درش در فرعی منشعبی از ضلع شمالی خیابان سپه بود. من دوستهای دیگری در این کوچه منشعب داشتم: پهلوانها که کشتی گیر شد، افشار که اسب سوار شد و جلالیه میرفت، مظفری با قد بلند و موهای بور که سینما گر یا دوبلر شد. فامیل او دهش بود که بور بود – مثل جیمز دین. اینها اخبار درون کاخ را - اگرچه منع شده بودند- گاهی بما – دوستان و پدرم- می دادند. راجع به دعوا به فریدون که چند سال از من بزرگتر بود و سرش برای کتک کاری میخارید گفتم . آمدیم بیرون. یک دعوای حسابی بین فریدون و خلخالی درگرفت. حساب هر 3 نفرمان در این دعوا تسویه شد. 

وفا ترک و مبصر بود؛ نسبتن زاغ با بازوهای کلفت. زمستان تو برف با پیرهن آستین کوتاه میآمد سر کلاس. یک روز تو کلاس شلوغ آمد عقب کلاس، یک سیلی تو گوش .. زد. همیشه نسبتن میانه اش با گروه 3 نفری ما خوب بود. 

سینما دیانا. من و قندچی بدیدن فیلمی در بعداز ظهر رفته بودیم. اول فیلم سرود شاهنشاهی با فیلم تبلیغ مربوط به او میزدند. حضار باید پا می شدند. هنگام آغاز سرود، یک خانم آبستن از جلوی ما میخواست بگذرد. قندچی نتوانست بموقع پا شود. آژدان آمد ما را برد تو راهرو. یک کشیده تو گوش او زد که چرا بموقع بلند نشد. سالها نمره روی سینه پاسبان تو ذهنم حک شده بود. می خواستم افسر بشوم؛ تقاص آن کشیده را از پاسبان بگیرم. ولی از وفا کینه ای در دل نداشتم. تنفر از آتوریته تو ذهن نطفه بست. 

مدتی مد شده بود که دانش آموزان را به باغشا برای تمرین نظامی ببرند.  ما میرفتیم آنجا، نظامی ای ذصف دانش اموزان خبردار، حرکت، 1 ،2، 3، میداد. پهلوانها کج و کوله قدم رو میزد. گروهبان با لهجه شهرستانی عصبانی اورا از صف بیرون کشید. علت ادا و اطواری رفتن اورا پرسید. او باسخ داد زیر پایمان مورچه شتری قطار بود. همه زدند زیر خنده. پهلوانها هم مدتی کشتی گیر بود. 

رازپوش در باشگاه جنب دبیرستان شرف کشتی تمرین می کرد. او در مسابقه ای با 2 کشتی گیر دیگر در وزن خودش 3م شد. بچه ها بطعنه باو می گفتند: هر کس دیگه ای هم  بود 3م می شد!

ردیف جلو عسگری، بعدها گویا در وزن 48 کیلویی کشتی، بدرجاتی رسید. او برادرش سقط فروشی داشت. جیبش از کشمش، توت خشگ، گردو، سنجد، بادام پر بود. همیشه دهنش مثل خرگوش میجوید. کوتاه بود؛ چسهای بد بوی او پرندگان زنده درختان چنار شرف را جلو پایش تالاپی بخاک می اندختند. 

ما 3 همکلاسی بودیم؛ باهم کوه می رفتیم، کتاب می خواندیم، کنسرت موسیقی کلاسیک در هنرستان موسیقی میرفتیم. یکی نقاش شد.  یکی هم در شمال کار مهندسی میکند. منهم بخارج برای تحصیل آمدم. 3 دوست دیگر هم در شرف داشتیم. گلارا، عاشق سنفونی 5 بتهوفن بود. در دهه 80 در پاریس با کلت کمری خودکشی کرد. برادرش نویسنده بود که کتاب نکبت را پس از کودتا با جلد گونی چاپ کرده بود. فریدون که شعرهای دستخطی احمدرضا را برای ما میخواند. او همکلاس شراگیم، پسر نیما بود. فرهاد، اهل شبراز، هم عقیده داشت که باید خوش گذراند، مشروب خورد، سیگار کشید. دلیلش هم این بود که نباید تن سالم را دست عزراییل داد! 

3- دبیران  

دبیر طبیعی صانعی بود اهل دامغان و مطلع در این دانش. او بشاگردانش میگفت در جعبه کفش با گذاشتن شاخه گلی وحشی و ریختن نرمه ماسه، بوته وحشی را خشگ کرده؛ به دبیرستان بیاورند. او تیره های گیاهان را با نامهای فرانسوی برای ما تکرار میکرد: رزاسه یکی از آن نامها بود که شامل گل محمدی، گل سرخ، نسترن می شد. بشاگردان میگفت در سفرهای جمعه یا تعطیلی به اکناف تهران، سنگهای معدنی، رودخانه، کوه را نمونه وار به کلاس برده؛ آنها را مداقه و طبقه بندی میکرد.

یک روز با اردیبهشتی دعوایش شد. کلاس درس با 2 ردیف میز و نیمکت در چپ و راست، 2 در پشت و 2 در جلو که به صحن حیاط باز میشدند. یک بخاری ذغال سنگی در جلو و یک لامپ 40 واتی از سقف کورسو میزد. در این دعوای تن به تن دانش آموزان از نیمکت بین 2 میز خارج شده. تن صانعی مانند ماهی، میانه قطوری داشت؛ شانه و زانو بپایین ضعیف بودند. اردیبهشتی رنگ پوست قهوه ای داشت.  اورا اتللو لقب داده بودند. نمایش اتللو را زوج اسکویی در تالار آناهیتا در یوسف آباد با مهارت و جذبه اجرا می کردند. اتللو صانعی را فشار داد قلفتی؛ او را روی نیمکت، بین 2 میز مستطیل چوبی بافشار خواباند. خودش بلند شد و رفت. دانش آموزان دور صانعی هوار شده بودند. صورت صانعی کبود/ سیاه شده بود؛ دهنش از خشم کف کرده بود. ما او را که شکم و باسن حجیمش بین 2 میز گیر کرده بود با شگفتی نگاه میکردیم. بیگانگی/ الیناسیون نسبت به آتوریته تو ذهن برخی از بچه ها نطفه بست.  سرانجام جند نفر 2 میز را از نیمکت میانی باز کرد؛ه او بیرون آمد.

امین میرهادی با اندام کوچک و فرز، رییس دبیرستان بود. او کتاب شعری بسبک کلاسیک بقطع کوچک چاپ کرده بود؛ با حظ آنرا برای ما 3 نفر میخواند. ما گاهی از ته کلاس جیم میشدیم به حیاط پشتی. او ما را از حیاط پشتی به دفترش می آورد؛ درد دل میکرد.  فکر می کرد که ما تحت تاثیر خیام، هدایت و کافکا از زندگی سیر شده ایم. نصیحت می کرد.

دبیر تاریخ ابو محبوب بود. بچه ها او را ابومعیوب می خواندند. او با عینک تمیز پنسی از روی کتاب تاریخ دانشگاه، کتاب تاریخ دبیرستان را بنام خودش رونویسی میکرد. از صدا، غیژ شونه، کفری می شد. ابومحبوب از بوی تیزک عسگری هم منزجر بود. در عصرهای آن سال، ابومحبوب پشت میز می نشست کپی برداری می کرد. کلاس آزاد بود؛ ولی باید ساکت باشد. غیژ شانه و چس عسگری برای معلم تاریخ تحمل ناپذیر بود. 1-2 بار بروی خودش نمی آورد؛ ولی از پشت عینک پنسی بسوی کلاس نگاه میکرد. صورتش سرخ میشد. یکهو مانند فنری از جا درمیرفت؛ میرفت سوی صدا. پشت سرهم می پرسید کی بود؛ کی بود؟ همه خاموش خودشان را بکوچه علی چپ میزدند. دهنش کف میکرد مثل سار جیرجیر میکرد. ردیفهای دورتر خنده بیصدا می کردند. سپس 3 نفر یک ردیف را که مظنون بود میاورد جلوی کلاس دم تخته سیاه. سین جیم شروع می شد. او مبپرسید کی بود. 3 نفر سکوت تحویل میدادند. سرانجام یکی را از کلاس بیرون میکرد.

یک روز عسگری را بخاط تیزک بد بویش بیرون کرد.  اواخر پاییز بود. عسگری پشت شیشیه در قدی جفت شده مشرف به میز ابومحبوب یک اسکناس قرمز 5 ریالی را با ناخن تاهایش را راست میکرد. چند بار ناخنش را روی اسکناس پهن روی شیشه کشید. ابومحبوب از کوره در رفت. مثل علی ورجه از جایش پرید. رفت بیرون از عصبانیت فحش خواهر و مادر را کشید بجان عسگری: فلان فلان شده میخوای بمن 5 زار رشوه بدی تا بیای تو. کلاس از خنده روده بر شده بود. معلم میلرزید و فحش میداد. عسگری با جثه کوتاه و کوچک از معلم فاصله گرفته بود؛ ساکت تو دلش غنج میزد. 

پردیس معلم ورزش بود. شرف یک باغ با حوض گرد در جلو داشت یک باغ با درختان چنار بلند در پشت با زمین بازی برای بسکتبال و والیبال. یک رینگ بوکس، بارفیکس و پارالل هم بود. پردیس بمن بوکس می آموخت. قندچی مثل میمون ورزیده رو میله ها هرروز شیرینکاری میکرد. 

دبیر جغرافی جدید یک مرد ترتمیز بود. بچه ها اورا مسواک می خواندند. سیبیل او مانند 2دم موش مشگی رو لب بالاییش با حرف زدنش تکان میخوردند. همیشه فاصله خودش را با بچه ها در مسافت 1 متر نگاه میداشت. به کسی نزدیک نمی شد که کثیف نشود.  

دبیری بود که به بچه می گفت عصرها حق رفتن به خیابان نادری را ندارند.  یک عصر او با 2 زن دست در بغل در 2 طرفش در آن خیابان دیده شده بود. دبیر شیمی آلی تمام ساعت را، از بر با چهره گشاده، روی تخته فرمول می نوشت؛ ما هم گپی می کردیم. نه کتابی بود نه آزمایشگاهی.

دبیر ریاضی فریبرز بود؛ قلمی، تمیز با موی سر خیلی کوتاه. تنبیه او گرفتن موی بین شقیقه و گوش دانش آموز بود که دسته مو را میکشید بسوی بالا تا سر دانش آموز زاویه 45 درجه با زمین تولید کند. انوقت شرقی سیلی به گونه دانش آموز میزد. فقط یکبار. یکی از این تنبیهات به کامبیز دهش بود. او مانند جیمز دین زاغ با موی بور بود. باو درجواب سربالایش در باره ندانستن پاسخ درس جبر گفت: رقص بلد نیستی میگی اتاق کجه! به قندچی نمره روفوزه 5 داد.  من رفتم دم در خانه اش. تا در را باز کرد گفت میدونم برای چی اومدی؛ ولی من نمیتونم نمره او را 7 کنم. یکسال درجا بخاطر 2 نمره در یکی از کلاسها. قندچی نقاش خوبی بود؛ برادرش مینیاتور میکشید.

محمدی دبیر ریاضیات ترک بود. شاهوار، پسر سرتیپ، لکنت زبان داشت. روزی سر کلاس با لکنت به محمدی گفت: آققققققا لطفففففففن جججججلوی تتتتتختتته وای نسیییین.  نمیشه فرمولها را دید. محمدی برگشت به کلاس؛ به او گفت برو یک معلم شوشه ای بیار که از پشتش بتونی تخته را ببینی! محمدی هدف هم ریاضی درس میداد. یکی دیگر از دوستان که برای عید بخانه او رفته بود گفت تو راه، نزدیک سقط فروشی، محمدی زنش را دید؛ داد زد: عیشرت میهمان داریم.

معلم شرعیات یک نرخر نخراشیده عبا بتن با عینک ته استکانی بود. وقت امتحان یکی از بچه ها پشت او صفحه کتاب را باز میکرد. دبیر سئوال از دانش آموز میکرد. دانش آموز از دور روخوانی میکرد. دبیر با لهجه تهرانی و شهرستانی می گفت بیست هم داریم بست هم داریم. منظورش از بست 19 بود. دیگر اینکه او با عبا زیرشلور نمی پوشید. یکی از بچه ها شنی روی کف دست می گذاشت. با 2 انگشت دست دیگر تلنگری در میکرد بنشان کیسه آلوی پشم آلوی دبیر- که روی صندلی ولو و آویزان بود. معلم با ناخنها درشتش به کیسه برای خاراندن دست میبرد. بچه های تو کلاس از خنده ریسه میرفتند.

دکتر جنتی دبیر ادبیات بود. او میگفت سیگار بد است. ولی خودش بعد از نهار یک سیگار دود می کرد؛ با این عقیده که دود سیگار معده را جمع و هضم غذا را اسانتر می کند. او کتاب شعر افسانه نیما را تدوین کرده بود. در کلاس انشاء لیبرال بود؛ سبکهای ادبی را نه در رابطه با سلسه های سلطنتی بلکه بنا به آرایه های ادبی به رئالیسم، رمانتیسم و سمبولیسم تقسیم میکرد. شاگرادان از سخننان او نتبردار می کردند. دانش آموزان به داستان نویسی/ واقعه نگاری می پرداختند. قضیه مرد پرده فروش در خانه زن جوان؛ صندلی، بالا رفتن دامن، بیرون زدن زانو .. اطمینان و معدل دوستهای جون جونی بودند. همدیگر را ماچ می کردند. گاهی انگشت به هم میرساندند. یک روز جنتی وارد کلاس شد. این دو داشتند همدیگر را ماچ می کردند. معلم کلافه شده؛ گفت کلاس یک پارچه شهوت است.. رفت به رییس دبیرستان چغلی کرد.

102509

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 2:36  توسط بیژن باران  | 

بیژن بارن: نقد تا عبور از خط آبی و آتش

بیژن باران:

سه کتاب

این ماه از 3 شاعر خوب 3 کتاب شعر از 3 شهر عزیز عز وصول ارزانی بخشیدند:

1-    ایرج عبادی، تا عبور از خط آبی و آتش، سنندج

2-    ناهید سرشکی، شطرنجهای بی پرنده، کرج

3-    کامبیز منوچهریان، مختصات خاص، همدان

بقول دکتر کریمی حکاک، استاد ادبیات فارسی دانشگاه مریلند، شاعران کتاب دار امروز فارسی تا 12 هزارند؛ بنا بر تخمین بنده از روی بلاگها و پایگاههای ادبی شاعران فارسی زبان امروز تا 70 هزارند. در دهه 40 شاعران ایران چند 100 تا بیشتر نبودند. این تزاید کهکشانی در تعداد شاعران فارسی زبان شعر را به فردیت نزدیک کرده است. مانا آقایی در کتاب اخیر خود در باره شاعران زن ایرانی بیش از 800 نفر را شماره کرده است. لذا چالش نقد شعر فارسی معاصر بخوبی دیده می شود. ایا میتوان اثار 12تا 70 هزار شاعر فارسی گو را طبقه بندی کرد؛ سبکهای آنها را تشخیص داد؛ ابداعات آنها را رده بندی کرد؛ رابطه آنها را با فرهنگ محیط شان تبیین کرد؛ ویژگیهای فردی آنها را دریافت؛ مناسبات ادبی آنها را باهم، با گذشته، با اقوام/ زبانهای دیگر فلات، با مشاهیر ادبی غرب/ شرق ارزیابی کرد؛ تاثیر آنها را بر ادبیات آتی پیش بینی کرد؛ سهم آنها را در ادبیات جهانی تخمین زد؟ 

شعر عینیت فکر فرد در فرهنگ محیط اوست. دنیای مجازی امروزین وسعت ادبی هر کشوری را از مرزهایش به بیرون امتداد می دهد. از این رو کجا بودن مطرح نیست بلکه چه گفتن مورد غور است. این 3 شاعر نمونه استعداد، خلاقیت، پویش، مدرنیته، نوآوری اند. دید مثبت آنها به زندگی و فردا، آنها را در حیطه شعر تعهد ورای خویش قرار داده. شعری که در ابعاد تاریخ در برگیرنده زرتشت، ویرژیل، ناصرخسرو، حافظ، یزدی، نیما در بعد جغرافیا با لورکا، نرودا، برشت، ریتسوس، حکمت، محمود، سلطانپور، شاملو، فروغ مزین شده. شاعر بجز گفتن شعر، مطالعه شاعران دیگر، بررسی مقولات شعری، نیاز به مراوده با دیگر شاعران دارد. عالیترین شکل این مراوده نویسش نقد آثار دیگر شاعران گذشته، حال و غربی می باشد. در گذشته من نقدهایی در باره کتب شعر نیما، فروغ، اخوان، شاملو، رابرت فراست، تام مکفی، واقدی،  وحید ضیایی، رضا کردبچه، میثم ریاحی، تیرداد راد، پگاه احمدی، شیدا محمدی، شهلا آقاپور در بلاگها نشر دادم؛ یادداشتهایی هم در باره مانا آقایی، مهرداد فلاح و دیگران دارم . این 3 شاعر و 3 کتاب آنها بمرور در بلاگ بنده معرفی و نقد می شوند.

1- مجموعه شعر سپید: تا عبور از خط آبی و آتش

کتاب مجموعه شعر فارسی 140 صفحه اي، تا عبور از خط آبی و آتش، اثر ایرج عبادی را نشر فرآگاه کرج در 1388 عرضه کرد. روی جلد آن، نقاشی عاطفه برانگیزی با رنگهای قوی استوایی، پرتره سر انسان، از نقاش و شاعر معاصر ناهید سرشگی است. عبادی تجارب چند زبانی و سفر به مناطق دیگر را خلاقانه و پرتوان در ژانرهای ادبی بکار میبرد. برای تهیه این کتاب با اشعار سپید تغزلیش می توان با ایمیلهای زیر تماس گرفت: faragah777@yahoo.com و  irajeb2001@yaoo.com

در پایگاه شعری او http://www.irajebadi.blogfa.com/  آمده: ایرج عبادی در سال ۱۳۳۷ در سنندج متولد شد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه ی خود را در سنندج، مشهد، شیراز، تهران به اتمام رسانید. از مدرسه عالی پارس لیسانس زبان انگلیسی گرفت. مدتی در هندوستان برای تحصیل در دوره فوق لیسانس اقامت کرد. مدت ها مدرس زبان انگلیسی در مراکز پیش دانشگاهی، دانشگاه آزاد، سازمان مدیریت صنعتی سنندج بوده است.

عبادی غیر از شعر در زمینه های نقد و برسی اشعار، ترجمه متن های گوناگون از کردی به فارسی، از انگلیسی به کردی و بلعکس فعالیت داشته و دارد. مدت 9 سال مسئول انجمن فرهنگی – هنری و ادبی مولوی کرد سنندج بود. چند سالی مدیر مسئول نشریه ی داخلی تافگه انجمن ادبی مولوی و دو سال مسئولیت سر دبیری هفته نامه ی ئاسو را در سنندج، نيز به مدت دو سال سر دبیری هفته نامه ی کرفتو را در سنندج به عهده داشت .

از ایرج عبادی تا کنون ده ها مقاله، نقد، ترجمه در کنار اشعارش در نشریات محلی و کشوری نشر شده. این نشریات دربرگیرنده سروه، آیینه، سیروان، در آستانه ی فردا، ماهنامه ی مهاباد، تافگه، آسو، کرفتو در ایران؛ ئاسو، کردستان ریپورت، سایر نشریات در کردستان عراق اند. تاکنون 3 مجموعه شعر او به نام خنجری در زخم، تا عبور از خط آبی و آتش به فارسی، زام و کانی به کردی به چاپ رسیده اند. کتاب دیگر او بنام گذری بر انجمن ادبی مولوی کرد سنندج زیر چاپ است.

شعر عبادی شعری فراتر از فرد است در برگیرنده خوبیهای جهان در تاریخ و جغرافیاست. او احترام بزرگان را دارد؛ به محیط دلبند است؛ به انسان مهر میورزد. عبادی نسیم انسانی و عشق است بر کویر لوت امروزین. او صدای عشق از اعصار گذشته است که در زمانهای آینده طنین خواهد داشت. علاقه به موسیقی، سلیقه او در آرایش بلاگش با رنگها و عکسها، دوستی او با انسانهای دیگر، شعر اورا غنی و فضای درونی آنرا اعتماد پذیر و قابل تنفس می کند. او صدایی در فلات است که طنین صدای تاریخی آنست برای عشق به زندگی انسانها. این صدا در جهان بسیار شنیده شده و می شود. او از محو آثار زیبای گذشتگان رنج میبرد؛ می کوشد آنها را در دسترس همگان قرار دهد تا مانایی آنها را برای اخلاف تضمین کند.  این همان رنج سترگ دهخدا، هدایت، صمد بهرنگی بود که فرهنگ را بقا بخشند.  

شعر او از شعر خودشیفتگان تنخواه کاملن متمایز است. توان او در عینیت دادن به استعداد و آرمان انسانیش شگفت آور است. او فردیت و خصایص مجیط خود را پیروزمندانه با تعهد به انسانهای دیگر در آمیخته؛ شعرش ورژن مدرن حافظ و مولوی، 2 انسان جهانی فارسی زبان، می باشد. با شعر اوست که خواننده هوای پاک کوهستانهای باختری فلات را استشمام می کند. با شعر اوست که خواننده در می یابد که گنجشگ کوچک محلی نماد زندگی برای همه می شود.  

با صبحی شبنم زده/ از جاده ی شفاف مهر گذشتیم../ نگاه می کنم!/ پونه مهربانی تنهاست. ص -9 .  شراع کشتی عشق را/ تا جزیره ی دیدار می کشم. ص 16. اوج این احساس پیروزمندانه در شعر حماسی قوی سپید شعرهای من بدام کلام افتاده. ص ۲۵.

شعر عبادی نثری است نزدیک به زبان محاوره. این شعر با تصویرهای بدیع تحت تاثیر زیباییهای طبیعی کوهستانی کردستان بخوبی بدام کلام افتاده؛ بخواننده القاء می شود. صمیمیت او از لابلای جملات چون دست دوستی بسوی خواننده دراز شده- برای فشردن و ترابری حس انسانی. او مرگ یک گنجشگ کوچک و ظریف را همانقدر پاس میدهد که یک شخصیت فرهنگی بزرگان معرفت و ادب را. هارمونی انسان و موجودات دیگر محیط او توازن ایده آل اوست. شاید روزی خواهد رسید که این آرزوی سترگ انسانهای آگاه جهان بواقعیت به پیوندد؛ تا صلح در جهان حاکم شود. بقول برشت در نیم سده پیش: ما که می خواستیم جهانی/ پراز مهربانی بنا نهیم،/ خود نتوانستیم/ مهربان باشیم!  

عبادی نه فقط اثار کلامی خود را اشاعه می هد.  بلکه در www.aweneeme.blogfa.com  آثار فرهنگی، هنری، ادبی دیگران را ترویج می کند. او با این خدمت فرهنگی نشان می دهد که اثر ادبی متعلق به جامعه انسانی است؛ آینه ایست که لحظات چندی از محیط فرد را بازتاب میدهد؛ صداهای دیگر انسان را پزواک می دهد. عبادی از خودشیفتگی من ام های تنانه فردی گریخته تا به ما، جامعه انسانیت جهانی، برسد. در من او انسانی هوشیار و ناشکیبا به ستم ایام قرار دارد. او عامل ذهنی است که در محیط روشنایی بخش می شود؛ مانایی و گسترش می بابد. بقول حافظ ثبت است بر جریده عالم دوام ما. ارتقای فرهنگی نه فقط با آثار یک شاعر بلکه با طیف گسترده آثار دیگران اتفاق می افتد. در این پایگاه آثار ادبی عراق، ترکیه، افغانستان هم میتوانند ترویج شوند. این کمکی به درک سرنوشت مشترک در خاورمیانه میکند.

2- ناهید سرشکی، ادامه دارد..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 20:56  توسط بیژن باران  |